-->

صداي دلواپسي هاي من و گلابي

تنهايي خودم

   بايگاني   

 

 
 

 

:: جعبه ابزار ::

 
 
 

 

:: گفتگوي زنده ::

 

 

 

 



سرگذشت يک جوان پدرسوخته!زمان : تنگِ غروب
.
مكان : پاساژ آرين .
جواد پشت يه ميز نشسته و داره كافه گلاسشو هم ميزنه ، يه دخترِ نسبتا خوش قيافه هم اونور ميز نشسته و داره بهش لبخند ميزنه ، جواد ادامه ميده : آره ، ديروز از آنتاليا اومدم ، من هروقت دلم ميگيره ميرم آنتاليا.
- اِ ، كدوم هتل رفته بودين؟
- الخليج.
-الخليج كه تو دبيِ؟!
- اِ ، آ ، آره ، اشتباه كردم ، رفته بودم دبي.
-آهان.
((صحبت ادامه پيدا ميكند و جواد همچنان كم نمياورد))
چند ساعت بعد :
جواد : يا آلله!
-مرض! كدوم گوري بودي تاحالا؟
- رفته بودم دنبال كار.
- اِ ، پس چرا بويِ سيگار ميدي؟
- نه ، آخه اين يارو كه ميرم پيشش سيگاريه ، دودش رو طرف من فوت كرد ، پيرهنم بو گرفت.
- واكن!
((دهنش رو باز ميكند ، پدرش دهنش را بو ميكتد ، صدايِ چَك به گوش ميرسد))
- آي!
-آي و مرض! آي و كوفت! آي و ... (سانسور) ، ...
....
((بقيه مكالمه دعوايِ بين پدر و پسر است‌
((فردا ظهر : ))
جواد داره ميره سر خيابون كه دربست بگيره ، صحنه‌اي ميبينه كه سرجاش ميخكوب ميشه ، داداش صفدرش داره با يه ضعيفه صحبت ميكنه.
برقي در چشماش ميدرخشه و راهش رو ادامه ميده.
- دربست ، توپخونه!
- 1000 تومن.
- ديروز با 500 تومن رفتم .
- ديروز ، ديروز بوده ، بنزين گرون شده.
((چك و چونه سر قيمت))
45 دقيقه بعد در ميدان توپخانه ((امام خمينيِ سابق!)) به طرف ايستگاه مترو ميرود. مترويِ خط ميرداماد را سوار ميشود و به راه ميفتد .
((30 دقيقه بعد))
- سلام عزيزم!
- سلام شاهين جون ((جواد فكر ميكنه اسمي كه آخر كلاسه شاهينِ و به دخترك گفته كه اسمش شاهينه))
- چطوري ؟
- بد نيستم ، امروز بالاخره ماشينتو آوردي؟
- ديدم يه كم خوب كار نميكنه ، با آژانس اومدم.
-آهان.
((بحث ادامه پيدا ميكند و به جاهايِ مطلوبِ برادران پيف پاف ، عماد و ... غيره ميرسد))
دختر : نظره شخصيِ خودت چيه؟
- به نظره من پيوند ميان دو عشق رو بيشتر ميكنه. (( اين جمله‌رو ديشب از داوود ، پسره عباس آقا شنيده بود))
- چه مثالِ قشنگي !
- ولي از تو قشنگ تر نيست.
- ((دختر نگاهي به اطراف ميندازد ، شلوغ است)) بيا بريم پارك .
جواد هم بيدرنگ قبول ميكند.
((در پارك ، يه جايِ دنج ، زير يه درخت))
- داشتيم چي ميگفتيم؟
- ميگفتيم كه مثالِ تو خيلي قشنگ بود.
- منم گفتم كه به قشنگي تو نبود.
((در چشمانِ هم زل ميزنن ، آرام سرهارو به هم نزديك ميكنن ، اولين بوسه رد بدل ميشه ، جواد زير لب ميگه : جـــون))
بعد از اينكه چند بار اين عمل را تكرار ميكنن ، دختر مياد و كنار جواد ميشينه و دستشو ميندازه دورِ كمر جواد ، جواد هم همينكارو ميكنه و تو دلش حسرت ميخوره كه چرا مكان نداره.
((شب))
جواد به خانه ميرود ، درست 1 دقيقة بعد باباش ميرسه ، برايِ اينكه بابائه گير نده سريع ميگه : بابا ، كار پيدا كردم و شروع به خالي بندي ميكند.
بعد از نيم ساعت پدر ميرود.
جواد پيش صفدر ميرود .
- سلام دادا.
- سلام ، نجسن؟!
- چوخ ممنون.
.
.
.
((آذري))
.
.
-مگه حرف تموم شده كه آدم به داآش بزرگش همچين تهمتي بزنه.
= داش صفدر ، درسّه كه ما سنمون از شوما كمتره ولي عقلمون ميرسه.
- خوب كه چي؟
- لپِ كلام 5000 تمون روزي ميگيرم ، شتر ديدي ، نديدي.
- د لامصب من روزي 5 تومن از كجا بيارم؟ 1 تومن
-نچ!
((چك و چونه))
- خوب ، پس شد روزي 2700.
- ok
- هن؟!
- هيچي بابا ، يعني قبوله.

...............

جواد تو فكر مكانه تو اين مدت دو سه ماهه فقط تونسته دختررو ماچ كنه ، يه بار موقع ماچ يه پسره ميبنتشون. سريع خودشونو جمع و جور ميكنن.
- سلام
- علك.
- لنگِ مكاني؟
-سننه؟
- چمنه! فقط خواستم بگم اگه خواستي ، من ميتونم بهت بدم.
- چقدر ميگيري؟
- پول نميخوام ، بايد يه حالي هم به ما بده.
((ابتدا غيرتي بازي))
- آخه آدم عاقل ، تو خودت مياي زيدتو بدي يكي ديگه كاري باهاش بكنه؟
- بهتر از اينه كه خودم هم نتونم كاري بكنم .
((ميره تو فكر و قانع ميشود))
اولين قدمِ برداشته ميشود و جواد حالا يك پدر سوخته است!
******************************توجه : زيره 18 سال ، لطفا متن زير را نخونن.******************
((تو خونة پسره))
جواد دست دخترك رو گرفته و روي مبل نشسته ، تو صورت هم زل ميزنن ، بوسه رد و بدل ميشه ، كم كم كار باريك‌تر ميشه ، ((صداي خارج از فضا : دمت گرم ، به اين ميگن داستان ، ...)) ، جواد عرق ميريزه ، دختره به زمين چنگ ميزنه ، كار تموم ميشه ، دختر متوجه گندي كه زده ميشه ، گريه ميكنه ، جواد بهش دلداري ميده : ما كه ميخوايم باهم ازدواج كنيم ، فرقي نميكرد كه الان اينجوري بشه يا شب عروسي. در همين اثناء صاب خونه هم مياد و حقشو ميخواد ، وقتي حسابي حقشو گرفت ، جوانِ پدرسوخته و دخترك رو از خونه ميندازه بيرون.

((دو ماه بعد))

صفدر به طور رسمي با اون دختره عروسي ميكنه و جواد ديگه نميتونه ازش باج سيبيل بگيره ، وضع جيب خرابه ، تصميم ميگيره حقيقت رو به دختره بگه ،
((پاساژ آرين ، كافي شاپ ، ميزه سمت راست : ))
-عزيزم ميخوام يه حقيقتي رو بهت بگم.
-بگو جونم.
- من اسمم شاهين نيست و جواده ((دخترك مبهوت نگاه ميكند)) ، خونة ما نياوران نيستو تو خيابون ... ، من خودم ماكسيما ندارم كه هيچ ، بابام هم فقط يه پيكان گوجه‌ايه 49 داره ، لباسامم قرضيه ، ‌[ و ادامة ماجرا]

دختر همچنان مبهوت نگاه ميكنه ، سپس لبخندي ميزنه و با خودش فكر ميكنه (( حتما ميخواد منو امتحان كنه و ببينه كه من اونو به خاطر پولش ميخوام يا به خاطر خودش))
- عزيزم من هنوز هم به اندازة سابق دوستت دارم ، فرقي هم برام نميكنه كه پول داري يا نه.
جواد حال ميكنه ، فكر نميكرد كه به اين راحتي كارا درس بشه.
قرار خواستگاري گذاشته ميشه.
ننة جواد با چادر گلدار و كفش مشكي جلو مياد ، باباش در حالي كه كت شلوار خردلي رنگي پوشيده كه روش راه راهِ مشكي داره پشت سر و صفدر ، برادر بزرگش ، با كت شلوا ر زرد ساده در كنار پدر و جواد هم پشت سر همه مياد ، به خونة دختر واقع در زعفرانيه وارد ميشن ، دختر جا ميخوره ، ميفهمه همه چيز خالي بندي بوده .

در خانة پدر دختر : بابايِ جواد تند و تند موز برميداره و ميخوره ، مادر پدر دختر با تحقير به اونگاه ميكنن ، به هيچ وجه حاضر نيستند دخترشان رو به همچين خانوادة بي كلاسي بدن ، دختر تو آشپزخونه زار ميزنه ، بايد زنه جواد بشه ، اون چيزي ميدونه كه پدر مادرش نميدونن و همون چيز دليلِ اينه كه بايد با جواد عروسي كنه. اشك هاشو پاك ميكنه و چاي رو تو فنجون ميريزه و مياد تو اتاق ، چاي تعارف ميشه ، صفدر چائي رو تو نعلبكي ميريزه و هورت ميكشه ، باز هم با تحقير نگاهشون ميكنن ،
1 ساعت ميگذره ، پدر و مادر و دختر تنها نشستن ، پدر ميگه : خوب شد رفتن ، حالمو بهم ميزدم
مادر : ديدي چه‌جوري چائي ميخورد.
((غيبت و مسخره كردن جواد و خانوادش))
دختر : ولي من بايد زنش بشم.
-چرا ؟
-آخه ، آخه...
-آخه چي؟
-...
((داد هوار بيداد))
ولي بالاخره اين جبر روزگاره ، به ناچار عروسي كردند ،
چند سال بعد پدر دخترك مرد ، جواد با كمك دخترك خودش رو بالا كشيد و حال دنيارو كرد .

---------
اين بود سرگذشت يك جوان خوشبخت و البته پدرسوخته!




بک ازدواج ساده!
زمان : يك روز گرم تابستان.
مكان : يكي از خيابانهاي جنوب غرب تهران.
صفدر با رفيقاش تو صف نونوائي وايساده و منتظره كه نوبتش بشه ، تو دلش داره ميگه : كاش من دختر بودم ، چقدر صف زنونه كوتاهه ، اگه دختر بودم ((يا زن!)) تا حالا بيست بار نون گرفته بودم ،
((اطلاعاتي جهت روشن شدن ذهن خوانندگان در مورد شخصيت صفدر : صفدر و برادراش رو هم ميشن 13 نفر يعني توي خونشون 15 نفر زندگي ميكنن ، صفدر و جواد و كاظم و كرمعلي و ... و كامبيز! كه تازه به دنيا اومده .
صفدر از همه بزرگتره و بايد وسه برادراش سرمشق باشه! پس نبايد الكي لودگي كنه و به نواميس مردم چپ نيگا كنه ))
صفدر همچنان تو صفه و تو ذِلّ آفتاب تابستون داره به صف كم سرعت و تقريبا ساكن نونوائي نگا ميكنه.
ميره تو فكر...
‌‌{ تو فكر صفدر : (تيريپاي فيلماي تلويزيوني كه صداي فكر كردنو هم پخش ميكنن) "اگه دختر بودم الان چقدر راحت تر بودم ، ولي نه ، غيرت و اين حرف ها هم هس ، (برايِ اولين بار تو عمرش فكرهايِ شيطاني به سرش ميزنه) ولي اگه يه دختر باشه كه واسم نون بگيره ( صدايِ خارج فضا : آقا برو جلو ، صف حركت كرد ، اوهوي مرديكه مگه با تو نيستم ؟ اگه وقت ديگه‌اي بود صفدر يكي از شيشه‌هاي ماءالشعيري كه دم در مغازي حسين آقاست رو ورميداشت ميكوبيد به لولة گاز و دعوا راه ميفتاد ، ولي الان افكار مهم تري داره) اگه يه خانومي باشه كه واسم نون بگيره چي ميشه ، استفرالله ربي و اتوب عليه [ لاي انگشت هايش را گاز مگيرد] نه ، اگه آقام بفهمه پدرمو در مياره}
يوهو يه چيزي ميبينه كه رشتة افكارش رو از هم ميگسلد ، يه دختر خانوم با چادر بته جقه‌اي و چشم هاي روشن مياد جلو و ميگه : آقا 12 تا خاش خاشي بده ، ‌‌‌[دختر مشغول كندنُ سنگ‌هاي نون ميشه] صغدر در حالي كه گونه‌هاش سرخ شده ميره جلو و ميگه : آبجي شوما دستت ميسوزه اين كارا مردونست ‌، دختر زير لب ميگه مرسي و صفدر با چند تا حركت سريع همه سنگارو ميكنه و دختره خوشش مياد .
- بفرمائيد .
- دستتون درد نكنه آقا ، زحمت كشيدين
[صفدر اولين سوء استفاده رو ميكنه ، وقتي كه ملت دختر نديده دارن به دختره نيگا ميكنن ميره و خودشو تو جلوي صف جا ميكنه و نون ميگيره]
-خواهش ميكنم ، اين كارا واسه وظيفست ، شوما جايه خواهر من ((صفدر خواهر ندارد .نويسنده ))
[دختر از مرام و مردونگيِ جواد خيلي خوشش مياد تو دلش ميگه : خدا بيامرزه تختي رو ]
- اِ ، اين نونا كه داغه دستتون ميسوزه ، بذارين من واستون بيارم .
- دست شوما درد نكنه.
(((يك ماه بعد)))
[صفدر رويِ دوشكش كه هنوز از رو زمين جمعش نكرده دراز كشيده و داره با ضبطِ Sanyo كه از پسرخالش قرض گرفته نوار گوش ميده : اگه يادش بره كه وعده با من داره ، واي واي واي ، دل بيچارمو به دست غم بسپاره ، واي واي واي]
صداي خوردن يه سنگ به شيشه ميخوره ، جواد ميفهمه كه بايد يه ربع ديگه تو پيچ كوچه بغلي باشه ، سريع آمده ميشه و ادوكلن Tea Rose رو كه ماله باباشه و بويِ گلاب ميده رو خالي ميكنه رو سر و صورتش و شلوار خمره‌ايِ خردلي رنگشو ميپوشه و ميره بيرون.
(((يك ربع بعد)))

- سلام صفدر خان.
-سلام اعظم خانوم.
-بفرما اينم نونتون.
-دستتون درد نكنه.
-....
-......
((بقيه حرفا در مورد اينه كه نون گرون شده و نونوائيِ پدر سوخته كم آرد ميريزه و نونها يا خميره يا سوخته و مطمئنا اين صحبتا واسه خوانندگان جذابيت نداره))
-خداحافظ
-خداحافط
صفدر بازم رو دوشك دراز كشيده و داره نوار گوش ميده و به عشقش فكر ميكنه ، عشق خيلي واسة اون مزايا داشته : ديگه لازم نبود 10 ساعت تو صف نون وايسه ، ديگه ميتونست با خيالِ راحت دراز بكشه يا بره با رفيقاش جيگر بخوره.
‌[در خونة اعظم]
اعظم نشسته رو پشتي و داره رمان "پنجره" اثر فهيمه رحيمي رو كه از زهرا ، دختر شهين خانوم همساية بغليشون قرض گرفته رو ميخونه. تو فكره...
{در فكر اعظم : چقدر عشق چيزه خوبيه ، اين پسر كه تو داستان عاشقه چقدر مهربون و خوبه ، چقدر اين دختره حال ميكنه ، (( صدايِ فضا : مادر اعظم : ورپريده ، پشتي واسه پشته ، واسه ....... نيست كه هر دفعه ميشيني روش)) اعظم با حواس پرتي عضو مذكور رو از روي پشتي واميداره و بازم ميره تو فكر...}
(((يك ماه بعد )))
داش كوچيكه صفدر بو برده و صفدر بهش باج سيبيل ميده ، تصميم ميگيره براي اينكه هم خر و داشته باشه هم خرمارو با اعظم عروسي كنه ((خر : ندادن باج به داش كوچيكه ، خرما : بدبختي نكشيدن واسه گرفتن نون)) ولي چه جوري ، اگه به آقاش بگه كه تو رويِ يه دختر نيگا كرده ديگه كارش زاره ، به ننه‌اش هم كه روش نميشه بگه ، ناگهان يادِ دائي سيروسِش ميفته ، اون چند سال ژاپن بوده و به هرحال يه كم روشن فكر تره ،
-الو
-بفرما
-سلام
-به به نَجُسَن آقا صفدر.
- جوخ ممنون ، ((بقيه مكالمه به زبان آذري است و چكيده مكالمه اينست كه جواد از پسردائيش شماره تعميرگاه دائيشو ميگيره ))
-الو
-سلام دائي
- به به ، نَجُسَن صفدر خان ((باز هم به زبان آذري است و چكيده اينكه جواد از دائيش ميپرسه كه وقت ناهارشون كِيِه واون هم ميگه 2 بعد از ظهر))
(((ساعت 2 بعد از ظهر :
-سلام
-به به آقا صفدر ، نَجُسَن قارداش ((ادامة مكالكه باز هم به زبانِ آذري و چكيده اينكه صفدر يواش يواش به دائيش ميفهمونه كه قضيه چيه))
نقشه كشيده ميشه ، قرار ميشه كه دائيش به آقاش بگه كه خانومش تو همون نزديكي يه دختر ميشناسه كه خيلي خوبه و باهنر و خونه دار و (بقيه فاكتور هايِ يه زن خوب) و به درد صفدر خان ميخوره فقط تنها مشكل نداشتن كار آقا صفدر بود اونم قرار شد بره تو گاوداريِ عموش كار كنه .
(((دوهفته بعد)))
[صفدر رويِ دوشكش كه هنوز از رو زمين جمعش نكرده دراز كشيده و داره با ضبطِ Sanyo كه از پسرخالش قرض گرفته نوار گوش ميده : اگه يادش بره كه وعده با من داره ، واي واي واي ، دل بيچارمو به دست غم بسپاره ، واي واي واي]
سنگ به شيشه ميخوره و يه ربع بعد جواد تو پيچ كوچست و 10 تا سنگكه داغ تو دستشه .
(بعد از صحبت‌هاي مقدمه‌اي )
-اعظم خانوم با من عروسي ميكنيد؟
-آره اسم بچمون رو چي بذاريم؟
-.........(صحبت هاي بعدي در مورد اسم بچه و نرخ نو ن سنگكو غيرست))
دوماه بعد عروسي كردند.




گوگوش مرد !!!!!

فكر كردم حتما دوباره درشهرغوغايي خواهد شد. مثل روزي كه فردين مرده بود. خواستم از خانه بيرون بروم اما ترسيدم. ازنگهبان جلوي در كلانتري كه درست روبروي خانه مان بود،ترسيدم. جوانك تفنگ داشت وقيافه اي اخمو و جدي،هر چند كه ريش او هنوز كرك مانند وخلوت بود. با اين همه ترسيدم مرا با لباس سياه ببيند وبفهمد كه سوگوار گوگوش هستم.
در ترس و لرز بودم كه خود را ناگهان روي خط ممتد وسط خيابان ديدم.
منتظرراه بندان و شلوغي وازدحام مردم عزادار ماندم.اما هيچكس نيامد.حتي به اندازه روزهاي عادي هم كسي نبود.از شب هم خلوت تر. نه ماشيني ،نه اتوبوسي،نه عابري.هيچ.هيچ...شك ورم داشت.
- صداي غم و شادي يك نسل خاموش شده و آنوقت ناله اي از كسي بر نمي خيزد؟!!
دلم گرفت از اين بي اعتنايي...شايد...شايد مردم همه خود را صاحب عزا مي دانند ودر خانه هايشان منتظرپيام تسليتي كنار تلفن هايشان نشسته اند و يا ايميل هاي خود را چك مي كنند.
در خيابان خلوت ايستاده بودم كه ناگهان ماشين گشت كلانتري از كنارم رد شد. جوانك ريش كركي اين بار پشت فرمان نشسته بودبا من كاري نداشت. يك لحظه صداي بي سيمش را شنيدم. به يك نفر آن سوي خط مي گفت : من آمده ام...
حالا ديگردر بهشت زهرا قدم مي زدم و دنبال قطعه هنرمندان مي گشتم.
اما آنجا هم خلوت بود.مرده شور گفت : بيخود مي گردي.
- چرا؟!
- همه شان رفته اند در امتداد شب.
- گوگوش هم با آنها بود؟
مرده شور گفت : رفت و گم شد تو غروب...رفت وازهمه بريد...
صداي مرده شور زنگ ناخوشايندي داشت. با اين حال اصرار داشت ادامه ترانه گوگوش را با آواز بخواند.
- اون كه روي عاشقي طرح دلتنگي كشيد...جفت پر شكسته شو روي شاخه نديد...
طاقت از كف دادم وچشم گشودم. اكنون بيدار بودم اما باز هم صداي زنگ دارنا موزون شنيده مي شد.
- من اون پرنده م گنگ و خسته...هر پر پاكم روي يه صخره...
صدا از بيرون مي آمد.سمت پنجره رفتم و خيابان را نگاه كردم.جلوي در كلانتري جوانك ريش كركي تنهايي اش را با ترانه گوگوش زمزمه مي كرد.




قدغنستان

تو كه هستي كه با نغمه سردت
در شبي سرد تراز آ هنگ كلامت
سرود قدغن مي خواني ؟

خير!
اينجا قدغنستان نيست !
اينجا همه چيز آزاد است !
مي خواني
مي خوابي
مي رقصي
مي خندي
مي گرييي....
باور نداري !؟

باور كن!!
اينجا همه چيز آزاد است
در قدغنستان هيچ چيزقدغن نيست !
مي رقصي!
وقتي كه پاي رقصيدن نيست
مي گر ييي!
وقتي كه اشكي براي گريستن نيست
ميخوابي !
وقتي كه رويايي نيست
بيداري !
وفتي كه بي داري نيست

در قدغنستان همه چيز آزاد است
خوردن
خوابيدن
نوشيدن به شرط آنكه تشنه نباشي
و سيرآب شدن به شرط آ نكه غرق شده باشي

اينجا صلح آ زاد است نه با همسايه
جنگ آ زاد است نه با دشمن

تو كه هستي كه با نغمه سردت مي خواني اينجا دريا قدغن است ؟
خير!
دريا قدغن نيست اگر به رنگ خون با شد
ساحل قدغن نيست اگر ساحل جنون باشد
شنا قدغن نيست به شرط آنكه نداني
ندانستن قدغن نيست به شرط آنكه نخواهي بداني
نه ! دريا قدغن نيست اگر بي بلم براني
بلم قدغن نيست اگر روزني اندرون باشد

اينجا همه چيز آ زاد است !
دانستن بي نمود
سخن گفتن بي كلا م
لبخند بي شادي
اندوه بي پايان
نواي ساز بي صدا
حتي شراب بي مستي
و افيون بي هستي
اينجا همه چيز آ زاد ست
عشق هم آزاد است بي معشوق!

توكه هستي كه با نغمه سردت به خطا مي خواني : قدغن

خير !
اينجا همه چيز آزاد است
نوحه ودسته و زنجير و عزا
مرگ و فقرو سفره نذري و ريا
آري

همه چيز آزاد است جز آزادي
همه چيز محبوس است جز حبس !




چرا جوجه از جاده عبور كرد؟

به نظر شما چرا جوجه از جاده عبور كرد؟
بهتره نظر چند تن از نوابغ رو در اين زمينه بشنويد:

آموزگار : براي انكه به انسوي جاده برود.

افلاطون : براي رسيدن به فضيلتي والاتر.

ارسطو : طبيعت جوجه ها حكم ميكند كه از جاده عبور كنند.

كارل ماركس : عبور جوجه از جاده يك جبر تاريخي بود.

صدام حسين : اين كار يك اقدام خود سرانه و خائنانه بود و ما براي حفظ ارمان عربي 50 تن گاز اعصاب روي جوجه ريختيم.

رونالد ريگان : علت انرا فراموش كرده ام .

اندرسون مشاور اقتصادي : رفتن جوجه به ان طرف جاده و خروجش از نظارت و شمول قانون موقعيت برتر انرا در بازار به خطر مياندازد.مشاوران ما اماده اند تا به جوجه كمك كنند تا در اقدام خود تجديد نظر كند.

لويس فراخان : اشتباه نكنيد! جاده در واقع سمبل يك انسان سياه پوست است و جوجه براي لگد كوب كردن و تحت سلطه گرفتن انسان سياه از روي ((جاده)) عبور كرد.

مارتين لوتر كينگ (پسر) : من پيش بيني ميكنم روزي اوضاع جهان انچنان شود كه تمام جوجه ها ازادانه از جاده ها بگذرندو انگيزه انها هم مورد پرس و جو قرار نگيرد.

خاخام يهودي : يهوه از ملكوت به زير امد و به جوجه خطاب كرد : ((تو قادري از جاده بگذري!)) و جوجه از جاده گذشت انگاه همه شادمان شدند.

ريچارد نيكسون : جوجه از جاده عبور نكرد! تكرار ميكنم: از جاده عبور نكرد!

ماكياولي : نكته مهم عبور جوجه از جاده است . علت ان مهم نيست. هدف جوجه براي رفتن به به انسوي جاده انگيزه انرا توجيه ميكند.

فرويد : در حقيقت توجه شما به عبور جوجه از جاده نشان عمق بي ثباتي مسائل جنسي و زناشويي شماست.

بيل گيتس : من اخيرا يك ((چيكن افيس2000)) را به بازار فرستاده ام كه تخم آن از طريق اينتر نت توزيع ميشود. اين جوجه نه تنها از جاده عبور نميكند بلكه تخم هم ميگذارد ... فايلهاي شما را هم بايگاني و طبقه بندي ميكند و .....

داروين : جوجه ها در طول تكامل خود در يك انتخاب طبيعي و ژنتيكيبراي عبور از جاده اماده ميشوند.

اينشتين : اين كه جوجه از جاده عبور كرده يا اينكه جاده در زير پاي جوجه حركت كرده است به حدود اطلاعات و معلومات شما بستگي دارد.

بودا : طرح اين پرسش باعث انكار ذات جوجگي شما ميشود.

ارنست همينگوي : مردن در زير باران ....

هاينريش هيملر : خدوم با دستاي خودم اين جوجه رو تو كوره جوجه سوزيه داخو چيكن ميسوزونم.

هيتلر : بخاطر خارج شدن جوجه از قلمرو رايش و به دستور پيشوا به طرفش شليك كنيد.

يوري اندروپوف(رييس سابق كا گ ب) : از يوري اندروپوف به معاون عملياتي بخش دوم مديريت چهارم سازمان جاسوسي كا گ ب (قسمت ارسال جاسوس به سرزمينهاي غربي) : ايا چهل هزارمين جاسوس ورزيده ما ( تحت نام رمز جوجه) ماموريت خودش رو با نام (عبور از جاده) به اتمام رسوند يا نه؟
جواب : بله قربان
اندروپوف :خاك تو اون سرت ... طرف مال انگليسيا بود .. رو دست خورديم

و .... آيت الله حسني : آخه حيوان .. فكر كردي ميتوني با عبور از جاده از قلمرو اسلام و خدا خارج بشي؟هان؟ حيوان؟




به ياد فرشته

وقتي ديدمت خواب بودي کنار پله هاي بانک ملي.در خواب داشتي مي خنديدي.خواب ستاره هاي آبي رو مي ديدی، ستاره هاي دوري که هرچه بيشتر دستتو دراز مي کني بگيريشون دورتر مي شن. منم که قد تو بودم عاشق ستاره ها بودم. تو هم شبا باستاره ها حرف مي زني؟

چند بار صدات کردم ، تکونت دادم تا بيدار شدي، خسته بودي. بيدار که شدي نگاهت گيج بود ومهربون. نگاهت من و بياد نمي آورد، نگاهت به دست هاي اعتماد هرکسي بي اعتماد بود. نگاهت خسته بود، خيلي خسته.
از خستگي گفتي از خواب و ازسقف. گفتي نمي دوني کي آخرين بار زير سقفي آشنا خوابيدي. گفتي که هميشه وحشت داري چه در خواب چه در بيداري.
گفتي شب ها زير مقوا توي جوب خالي آب خوابيدن وحشتناکه، خيلي وحشتناکه وقتي آدم با صداي پاي هر غريبه ای از خواب بيدار بشه صداي همه پاها واسه آدم مشکوک باشه.
گفتي شب ها در پارک، در بستر روزنامه ات، گريه ات می گيره، وقتي دست غريبه روزنامه به روزنامه ات، تنت و لمس می کنه، آخه داري خواب ستاره هاي صورتي رو می بيني که دلت واسشون تنگ شده بود.

گفتي خيلی غم انگيزه روزا توي خيابون پرسه زدن ، ترازو رو به دوش کشيدن، مواظب جعبه آدامس بودن، که توي هوا پرتاب نشه.
گفتي غم انگيزه نگاه بي تفاوت عابرا،غم انگيزه نگاه مهربون رهگذرا



گفتي دست مادر داشتن خوبه، بدون مادر گريه کردن خيلی سخته
تو گفتي و من گريه کردم ...............................وبلاگ دريا روندگان


   

   








از حسين درخشان ممنونم كه به سايت گلابي پيوند داده ، واقعا خستگي كار امروز از تنم در اومد




اول كه ديدمش نفهميدم ،،،، يهو كه فهميدم خنده ام گرفت،،،، چند ثانيه بعد فكرمو غلغلك داد




شايد با خودم خلوت كرده ام تا از خلوتي با تو بگريزم كه در آن اشك بريزم. شايد اين خلوت مجازي من فرصتي باشد تا برايت يك دل سير حرف بزنم. برايت بگويم كه مرا از نور گريزي نيست و مرا از درد... گفتم دل سير ترسيدي شايد كه طولاني باشد ولي دل سير من چند جمله بيشتر نيست. خواستم شايد كه برايت بنويسم تا برايت نگويم كه مرا از ابتداي نوجواني تنهايي بلندي فرا گرفته است و غمي شيرين و نمناك به وسعت تمام نگاه من از شليك گلوله اي تا افتادن تكه ناني بر روي زمين. و شادي گاهي شايد در طول طولاني غم هايم از گريه ي نوزادي تا غلغلك جذاب چشمان تو .....
خواستم برايت بنويسم تا برايت نگويم كه هرگز غم هايم را طي نكرده اي و هميشه با تو پوششي از لبخند و خنده هاي مكرر - گاهي - روي غم هاي هميشه ام كشيده ام. خواستم برايت بنويسم تا برايت نگويم  و بغض سنگينت را لمس نكنم . خواستم برايت بگويم كه تو را دوست دارم و ميدانم كه ميداني و خوب هم ميداني .... اما هم خواستم كه بگويم كسي هرگز و هيچ كجا براي فشردن دستان من متولد نشده است و يا اگر هم چنين شده باشد احتمال برخوردي ميان ما در اين هرزه بازار زنده گي آنقدر ناچيز است كه به سادگي ناديده اش مي توان گرفت. كه من و او هر دو بي صداييم و چهره اي داريم همچون سيماي همه آدميان .
و تو ، او نيستي . اين را ساده ي ساده گفتم تا بداني. تو خوب هستي ولي براي من ، او نيستي. ننوشتم كه بگويم به جرم وجودت با تو نميمانم . نوشتم كه بداني و دوباره بداني كه دوستت دارم چون مهرباني و نه آنكه ميتواني. و شايد هرگز از تو طلب توانستن نكنم و همه ي دنيايت را با رنگي كه ميخواهي ، دريابم به وسعت بوسه اي عميق و گاهي فراتر ، لذتي غريب . و تو هرگز مرا از نگريستن به دنياي بيرونت باز نخواهي داشت و من نگاه خواهم كرد و دوباره خواهم گريست و عاقبت خواهم پريد .
اما پيش از آن با تو به بهشت خواهم رفت . به بهشت تو. و در آنجا با تو هزار شاخه سيب خواهيم چيد و هزار هزار حرف خواهيم زد . و چون تو را خوابي عميق فرا ميگيرد من از آغوش تو بر خواهم خواست و به بهشت خودم خواهم رفت. در آن حال كه دستانم بوي بهشت تو را دارد و گونه ام از تماس شيرين لبان معصوم تو هنوز ميسوزد تو را ياد خواهم كرد . همان تويي كه با لطافت رويايش تا ناب ترين احساس پريده بودم..........




مي گويند در شهر ما، هشتاد هزار زن بدكار زندگي مي كنند؛
هشتاد هزار دختر خوانده شيطان،
هشتاد هزار پرچم فحشا.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
صدها هزار چشم حريص
كه آلوده تر مي شوند؛
يعني صدها هزار بوق اضافه؛
يعني صدها هزار توقف بيجا.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
نا امني صدها هزار زن پاكدامن؛
گريه هاي فرزندان طلاق؛
و ضجه هاي زني براي مرگ شوهر ايدزي اش.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
شهري به بزرگي يك «اكباتان» براي نافرماني خدا؛
و مرگ تدريجي عفت يك جامعه.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
بغض فرو خفته يك ملت؛

هشتاد هزار زن بدكار يعني
صدها هزار زن فقير؛
صدها هزار كودك گرسنه؛
و دهها هزار مرد شرمنده.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
گريه هاي شبانه من؛
و خشم خدا بر سستي ما.




نيرو گاه اتمي بوشهر زمستان 83 برق توليد مي كند ! ‌‏حبيب الله بيطرف وزير نيرو روند اجرايي نيروگاه اتمي بوشهر را خوب توصيف كرد وگفت : اواخر سال 83 امكان توليد برق را از اين نيروگاه خواهيم داشت .




پسر دوازده ساله چشمانش را مالید. نگاه مرد پیر به دوردست ها اشاره کرد اما دستانش به پایین خیره بود. پس مردمک های بالا رفتهء زن به هیچ کجا رفت. خیس شد. جیغ زد. مرد پیر خم شد. سوراخ کلید گشاد شد. پسرچشم شد. چشم شرم شد. دست خندید. چشم. دست. تن. تکرار شد. سوراخ کلید چاه شد؛ پسر از ترس گریست. زن جیغ زد. هم پسرجیغ زد. در باز شد. پسر از درد سرخ شد؛ این مردِ پیر بود که آه رضایتی کشید و خاموش شد. پسر دستان حیرتش را بالا گرفت و چشمانش ،پایین، به خیسیِ شلوارش دوخته شد. دستان زن هنوز از لمس بلوغ می سوخت؛ هم انگشتان مرتعش بود.




مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات... و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد.
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت.
قناری نخ زرد آواز خود را به پایِ چه احساس آسایشی بست.




دو رفیق، من این دو صفر کدها را قبول ندارم! هنوز، هر سحر، برای موبایلت پیغام میفرستم: "دو رفیق، دوست من، کجایی؟




حكايت مردي كه نه مي گفت!

بود در كشور افسانه كسي
شهره در نه گفتن:
نام مي خواهي؟ - نه
كام مي جويي؟ ـ نه
تو نمي خواهي يك تاج طلا بر سر؟ - نه
تو نمي خواهي از سيم قبا در بر؟ - نه
مذهب ما را مي داني؟ - نه
خط ما مي خواني آيا؟ - نه
نه، به هر بانگ كه بر پا مي شد
نه، به هر سر كه فرو مي آمد
نه، به هر جام كه بالا مي رفت
نه، به هر نكته كه تحسين مي شد
نه، به هر سكه كه رايج مي گشت
روزي آئينه به دستش دادند
- مي شناسي او را؟
آه، آري خود اوست!
مي شناسم او را.
گفته شد ديوانه ست
سنگسارش كردند.




هرگز نااميد نشويد

اگر به طلوع و غروب خورشيد بنگري و بخندي، هنوز اميدواري.
اگر زيبايي رنگ هاي گل كوچكي را درك كني، هنوز اميدواري.
اگر لذت پرواز پروانه را درك كني، هنوز اميدواري.
اگر لبخند كودك قلبت را شاد كند، هنوز اميدواري.
اگر خوبي هاي ديگران را ببيني، هنوز اميدواري.
اگر باراني كه بر سقف اتاقت مي بارد، تو را به خواب مي برد، هنوز اميدواري.
اگر با ديدن رنگين كمان مي ايستي و به زيبايي آن خيره مي شوي، هنوز اميدواري.
اگر با شادي و خوشي با افراد جديد روبه رو مي شوي، هنوز اميدواري.
اگر هنوز دست دوستي به سوي ديگران دراز مي كني، هنوز اميدواري.
اگر با دريافت نامه يا كارت غيرمنتظره اي، خوشحال و شگفت زده مي شوي، هنوز اميدواري.
اگر از درد و رنج ديگران ناراحت و افسرده مي شوي، هنوز اميدواري.
اگر هنوز به انتظار سال نو، چيدن سفره هفت سين و تحويل سال هستي، هنوز اميدواري.
اگر به فكر آرامش هستي، هنوز اميدواري.
اگر با نگاهي به گذشته، لبخند بزني، هنوز اميدواري.
اگر با سختي ها روبه رو شوي و بجنگي، هنوز اميدواري.
اميد زيباست و به ما انگيزه حركت مي دهد.
وقتي نااميد مي شويم، اميد، خنده بر لب جان مي آورد.
وقتي قلب مان به پيش نمي رود، اميد پيشقدم مي شود.
وقتي چشم مان نمي بيند، اميد ما را به حركت وا مي دارد.
اميد نور را به اعماق تاريكي ها مي برد.
هرگز نااميد نشويد




شباهت من با این چیه ؟









 

:: نمايه ::

وب نوشت های حسین منصور

 
 

:: جستجو در بايگاني ::

 

:: عضويت در خبر نامه ::

در صورت تمايل آدرس ايميل خود را وارد نماييد

 

:: دوستان ::

 
 

 

:: مورد علاقه ::

 
 

 

در صورتي كه به هر دليل قادر به ديدن پايگاه هاي مذكور نيستيد، از سرويس هاي زير استفاده كنيد

 
 

 

 
بازديد شماره
 

 

 

 © Copyright Khodam.com  2001-2003 / Designed by Hossein Mansour